سلام.

روزای آخر دوره‌ی پیش شتابدهی استارتاپ تله طب بود (سال ۱۳۹۴) که فهمیدم چقدر کمال طلبیم شدیده (یا هر عنوان دیگه که شما بلدین!)

یک روز مونده بود به ارائه ورودی شتاب‌دهی؛ هم تیمی هام به خاطر امتحانات نبودند و من دست تنها می خواستم فایل ارائه رو بسازم. اما تا روز ارائه هیچ کاری نکرده بودم و فقط درگیر قالب ارائه بودم🙄

شکر خدا، اون موضوع بالاخره به کمک یکی از هم تیمی‌هام ختم به خیر شد، اما از اون روز بود که تصمیم گرفتم یه فکر اساسی به حال این وضعیت بکنم. از اون روز بود که فهمیدم چقدر از کارهای نکرده و عقب مونده و ناتمام گذشته، علتش همین جناب “کامل باش” لعنتی بوده و نه هیچ چیز و هیچ شخص بیرونی دیگه.

اولین اتفاق خوب این بود که بر اون وضعیتم کاملاً آگاه شدم.
دومین اتفاق خوب این بود که به جِد تصمیم گرفتم باهاش مقابله کنم.
اما حقیقت اینه که بسیار سخت بود. فکر کنم خیلی‌ها، حال منو کاملاً درک می‌کنن الان.
سومین اتفاق خوب این بود که گشتم به دنبال راه حل.

به طور نرمال مطالعه، جزء راه حل‌های اولیه‌ای بود که باعث شد این نوع از وسواس رو بیشتر بشناسم.
یه راه حل دیگه که بهش رسیدم و به شدت جواب داد، این بود که سعی کردم تا جایی که ممکنه کارها رو تنهایی انجام ندم. دقیقا اون جایی که تنها می‌شدم، اون جناب هم سر و کله‌اش پیدا می‌شد. البته خب طفلکی می‌خواد منو از تنهایی در بیاره لابد!

و راه حل بعدی تمرین‌های کوچولو و ساده‌ای بود که باعث شد مراقبت از وضعیت خودم، توسط خودم به یه عادت تبدیل بشه، ینی حتماً باید مستمر باشه. دقیق‌تر بگم؟ چشم. سعی کردم کارهای هر چند کوچیک رو انجام بدم، به اتمام برسونم و خودم رو بابت انجام شدن اون کارها تشویق کنم. اونایی که مثل من هستن می‌دونن که به طور پیش فرض ما جماعت کمال‌گرا یا کمال‌طلب، بدجوری می‌زنیم خودمونو له می‌کنیم!!!

این کارهای ساده باعث شد که برنامه‌ریزی‌های هفتگی و ماهیانه هم شدنی‌تر بشه و دیگه نه به خاطر این که عالی نیست، خودم رو سرزنش کنم، بلکه به خاطر این که چند قدم هر چند کوچیک برداشتم، خودم رو بیشتر دوست داشته باشم و تشویق کنم.

نکته این جاست که این تمرین‌ها نیاز داشت که من خیلی حواسم به خودم باشه و هی یادآوری کنم که کار رو تموم کند کار رو انجام بده! حواست به هدفت باشه! حواست به زمان باقی مونده‌ت باشه!

خب اولش خیلی سخت‌تره. اما وقتی اراده کنین و تعهد بدین به خودتون، واقعاً شدنیه. به خصوص وقتی بخواین از افراد دور و برتون که اون‌ها شما رو در این زمینه کمک کنند.

حالا خدا رو شکر الان طوری شده که اگر توی تیمی باشم که فرد کمال‌طلبی اونجا باشه و بخواد این‌طوری عمل کنه، سریع متوجه می‌شم، به شدت واکنش نشون می‌دم و سریعاً می‌رم و با خبرش می‌کنم و تلاش می‌کنم تا توی تله طب کمال‌طلبیش گیر نکنه و به خودش و تیم آسیب نزنه. خیلی باحاله‌ها! نه؟

بیشتر وقت‌ها، من سوار جناب “کامل باش” خودم هستم نه ایشون! اگر چه هر وقت پیاده می‌شم، سریع می‌پره میاد که سوار من بشه!!!

پ.ن: الان شدم مثل سکانس آخر فیلم ذهن زیبا! دیدین؟ جایی که پروفسور جان نَشِ مبتلا به اسکیزوفرنی یاد می‌گیره که چطور با اون دختر کوچولو و اون افسر نظامی که توی ذهنش هستند و داشتند زندگیش رو نابود می‌کردند کنار بیاد. در واقع اون‌ها جایی نرفتند و همچنان بودند، اما یه گوشه‌ای فقط نظاره می‌کردند و دیگه جان نش، محلشون نمی‌ذاشت.

دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.